تبلیغات
خاکریز بچه مسلمون - همه چیز از مسجد محله مان شروع شد...
 
خاکریز بچه مسلمون
سلم لمن سالمکم سید علی / حرب لمن حاربکم سید علی
 
 

همه چیز از مسجد محله مان شروع شد...

(قسمتی کوچک از زندگی نامه ام...)


 

آن وقت ها من اول دبستان بودم
فاصله مدرسه مان با مسجد به اندازه هفتاد تا صلوات بود...
خوب یادم هست بچه ها برای این که خسته و کوفته و گرسنه بلافاصله بعد مدرسه به مسجد می رفتم مسخره ام می کردن البته برایم شیرین بود
حتی آن زمان چفیه ای سیاه رنگ داشتم که حاصل جمع کردن سه هفته پول تو جیبی ام بود...
لباس من در آن زمان جنگی بود و خودم جنگنده ای به تمام معنا!
اخلاقم هم هی بد نبود ...
اما رفته رفته با همان رفقای مسخره کننده دوست شدیم و گروهی درست کردیم به نام شائولین!
و در مسابقه تئاتر استان دوم شدیم...من هم مثلا کارگردانش بودم
دیگر همکلاس نبودیم که برادرانی بسیار شلوغ و فعال بودیم همیشه مسجد می رفتیم و حالا بذار اینجاشم بگم چند هفته مانده به چهارشنبه سوری ها عامل نا امنی در محله بودیم...!
(بعععله!!!)
مگر کسی جرأت داشت یکی از ما رو مسخره کنه می گرفتیم پدر پدرش را در می آوردیم!
همچین موجوداتی بودیم ما!
اما پایمان که به مکبری و حدیث خوانی و.. باز شد نمی دانیم چه شد بچه مثبت شدیم و به مرحله فینال راه پیدا کردیم(آن موقع ها خیلی خوب بودیم یادش بخیر کاش الان هم مثل آن موقع ها بودیم)
من از همان اول با روحانی محله مان رفیق بودم ولی نمی دانم چرا، هر موقع سوال می پرسیدم قانع نمی شدم و جواب به چشمم شیش در چهار میومد!
اه اصلا ولش کن خلاصه دوره دبستان تموم شد
هااا اینو نگفتم، اون موقع ها طرح تابستانی داشتیم می رفتیم شرکت می کردیم وقتی با 200 تومان با پای پیاده به استخر روباز می رفتیم خر کیف می شدیم اصلا یه وضعی بود...
به اردو که می رفتیم بچه های طرح و علی الخصوص مسولین طرح از دستمان کلافه می شدند و مدام تهدید می کردن که اردوی بعدی شما نیستی
ولی بالاخره فهمیدن که با زبان زور نمی شود با ما حرف زد... 
بگذرد که بعدا خودمون مسؤل شدیم و دیدیم که چه زجری می کشیدن از دست ما
خلاصه دوره دبستان که با معدل 20 تمام شد از آن مدرسه کوچ کردیم و زنجیره گروهمان رفته رفته از هم گسست چون بعضی از رفقا اسباب کشی کرده بودن 
اما ما که آدم بشو نبودیم بعدها بازم همدیگرو پیدا کردیم ولی این بار در جلسات قرآنی که در مرکز شهر برگزار می شد و گروهی نو تشکیل یافت اما این بار به اسم حضرت ثارالله
راهنمایی که بودیم گروه تواشیح تشکیل داده بودیم
یادمه همه ی مدرسه از دانش آموزا گرفته تا حتی خود مدیر حاج آقا صدام می کردن
آقا اعجوبه هایی بودیم برای خودمون هم شلوغ بودیم هم زرنگ
برا خودمون اتق فکر داشتیم(مثلا یه هف هش نفری جمع می شدیم و طرح می ریختیم که چطور بچه ها بیان نمازخونه و نماز جماعت بخونیم و کارای دیگه)
اون موقع ها زنگ تفریح تو نماز خونه احکام می گفتیم و بچه ها حدود ده دقیقه بعد زنگ می رفتن کلاس برا همینم جمعیتمون رفته رفته زیاد و زیادتر می شد...
سرتونو درد نیارم دم به ساعت سر صف تواشیح می خوندیم تا وقت بگذره معلممون امتحان نگیره به خاطر همینم خیلی محبوب شده بودم به حدی که در انتخابات شورای مدرسه به غیر ده دوازده نفر همه بهم رأی داده بودن و ما هم انصافا کارای زیادی کردیم.
(مسائل خیلی زیادی هست که از اول اشاره نکردم حتی... ولی می خوام زود برسم ته داستان)
اصل ماجرا ازآن جا شروع شد که با یک شخصیتی آشنا شدم که حقیقتا فتوکپی کم رنگ امام صادق(ع) بود واقعا مرد خدا بود... تو عمرم ندیده بودم همچین شخصیت با حالی رو...
            


(ادامه دارد...) به شرط اینکه نظر بدین!




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 1392/09/24 :: توسط : سربازسید علی
درباره وبلاگ
واگر راست می گویند پس چرا اینهمه«ماهواره» حریف این «ماهپاره» نمی شوند.
بسمله./نون والقلم...
ما هم اومدیم. گفتن تکلیفه. :نتیجه برامون مهم نیست.
اما بعد..
با توكل یر خدا و عزمی راسخ وارد فضای مجازی می شویم تا لبیك بر ندای هل من ناصر امام خامنه ای گوییم.
دشمنان سید علی بدانند كه امام ما تنها نیست زیرا سربازانش هستند...
واگر راست می گویند پس چرا اینهمه«ماهواره» حریف این «ماهپاره» نمی شوند.
من هم طلبه ای هستم چفیه ای بر دوش دارم که مال آقاست خانه ام هم بیت رهبری است خامنه ای هم پدرم . من هم ان شاءالله پسری صالح خواهم بود برایش کل وجودم فدای یک لحظه عمرش که اگر نبود این هوس بازان دیروز و امروز ما را در هوس ها غرق کرده بودند. فدایش شوم هم من هم پدر مادرم و هم کل فامیلم. بسوزند دشمنانش چون در پشت امام سرور مقتدا و... خدا
است.
و آدما میان و میرن
.......
وقتی به دنیا میاییم تو گوشمون اذون و اقامه می خونن
و
وقتی مردیم واسمون نماز می خونن
فقط به فاصله اذون و اقامه تو این مسافر خونه ایم...
میان ماندن و رفتن
ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن
بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن
و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن . . .
والعاقبه للمتقین
والسلام

مدیر وبلاگ: سربازسید علی
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
صفحات جانبی
نظرسنجی
چطور بود؟




برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بروز رسانی :
جستجو